زندگی را مچاله کن
داستان های آرین آرون
رنگ و روی آتش گاهی، رخدادی دروازه ی زندگی ما را می زند که سال ها پس آواز آن را می شنویم.و آنچه در زندگی من سال ها پیش، پیش آمد و زندگی ام را دگرگون کرد.و یک عمر در موردآن فکر کردم. نه ،بهتر است بگویم با یک شب سخن های کسی یک عمر زندگی کردم. اگر خواستم امروز این را بنویسم چیزیست که سال ها نتوانستم بنویسم و یا شاید توانایی اعتراف و نوشتن آن را نداشتم.اما آنچه مجبورم کرد بنویسم. آن گپ های پیر مرد بود. آن پیر مرد که هنوز در ذهن ام سخن می گوید و تصویر اش را در آیینه اندیشه ی خودم می بینم. آن روز، آن روز که زندگی سیاه ام را سفید کرد. و پس از این همه سال گمان می کنم هنوز در همان روستا استم و آن پیر مرد برایم سخن می گوید و پس این پیش میاید. آن روز پدرم گفت باید برویم به آن روستا.نمی خواستم آن جا بروم. اما خواه نخواه مجبور شدم بروم. شاید در کودکی هایم رفته بودم چیزی به یاد ندارم. اما آنچه می خواهم از آن روستا به یادبیاورم باز هم گپ های آن پیر مرد و چهره اش است. و او اکنون سال هاست که زیر توده های خاک خوابیده و دور از چهره های که همیشه از آن ها فرار می کرد،و از اندیشه هایشان متنفر بود. حتا وقتی می خواهم از راه آن روستا گپ بزنم و چیزی در ذهنم تصور کنم. مانند آیینه ی که کسی روی آن را برگرداند. به آن شب و آن پیر مرد می اندیشم. نیمه های شب وقتی به روی حویلی بزرگ قدم می زدم. از پشت حویلی صدای کسی میامد.شاید آرامش دهکده با باد هایش بود که صدا را می آورد. وقتی به آنجا نزدیک شدم، کسی در گوشه ی نشسته آتش روشن کرده بود و با خود چیزی می خواند. به طرف آتش رفتم، آتش کم کم چهره ی او را روشن می کرد. مردی بود شاید بیش از هفتاد یا هشتاد سال. کلاه به سر ، بدون ریش ، چهره ی روشن و دردو چشم اش فقط می شد عکس آتش را دید. با آن که چهره اش کاملن دگرگون شده بود.اما این چهره را دیده بودم، در قاب عکس سیاو سفیدی که در دیوار اتاق پدر بزرگم بود. با آن که این مرد را هیچ گاهی ندیده بودم که خانه ی ما بیاید، و چیزی هم از تصویر پدر بزرگم در ذهن نداشتم، جزآن عکس .اما آنچه در عکس بود.دومرد با بروت های پر پشت. چشمان سیاه به نقطه ی خیره شده بودند. و همین پیر مرد دست بر شانه ی پدر بزرگم گذاشته بود. مادرم می گفت پدر بزرگ ات هر روز دست به روی این عکس می کشید. و هیچ کسی را نمی گذاشت که نزدیک عکس برود وبه آن دست بزند. با این مرد سخن می گفت. می خندید و گاهی هم گریه می کرد. آرام نزدیک پیر مرد ایستاده شدم.پیر مرد دست اش را به سوی آتش برد. و پس بی آن که به من نگاه کند گفت: - عجیب چیزی است آتش، نه ؟ بی آن که پاسخی بدهم یا داشته باشم شانه بالا انداختم. خندید و با دست، چوب های آتش را با هم نزدیک کرد و اشاره کرد بنشینم. - می دانی چرا نیاکان ما به آتش احترام داشتند و همیشه آتش را روشن نگه می داشتند؟ کمی به خودم جرات دادم : آن ها آتش را می پرستیدند. و آتش خانه داشتند. پیر مرد خنده ی بلندی کرد - راستی فکر می کنی آن ها آتش را می پرستیدند؟ مهم نیست، مهم نیست می دانم به تو چنین گفته اند. به ما هم چنین گفته بودند. اما فکرکردی اگر آتش نمی بود انسان ها چی می کردند؟ - شاید اما آن ها خدا را نمی شناختند و آتش را خدا گفته می پرستیدند. هنوز هم همه این گپ را می گویند. - پیر مرد سرش را تکان داد. نه، هیچ وقت. آن ها فقط می دانستند آن چه زندگی پس از آن ها را می تواند تغیر بدهد، آتش است.وآن ها با روشن نگه داشتن آتش فقط می خواستند ما بدانیم که آنچه پس از این می تواند زندگی ما راتغیر بدهد آتش است. تو امروز با موتر این جا آمدی. اگر آتش نمی بود آن قطعه های آهن را با چه پیوند می زدند؟ و تو هیچ گاهی به این آسانی نمی توانستی اینجا بیایی. اگر آتش نمی بود انسان ها هرگز نمی توانستند به آنچه امروز دست یافته اند، برسند. نه این و اگر بخواهم تمام فلسفه ی آتش را برایت بگویم. باید تمام شب اینجا بیدار بشینی. اما یک چیز را برایت می گویم. پدران ما هرگز آدم های بیهوده و بی کاره نبودند.و بی اندیشه هیچ کاری نمی کردند . آتش فقط برای من و تو روشن نگه داشته می شد. تو با روشنایی آتش می توانی بر تاریکی پیروز شوی وبا بر افروختن روشنایی می توانی تاریکی های درون ات رانابود کنی. نیاکان ما مردم های ساده و دوست داشتنی بودند.آن ها مانند امروز دشمن یکدیگر نبودند. با آرامی زندگی می کردند. به یکدیگر احترام داشتند. به همه احترام داشتند. آن ها حتا حیوانات را دوست داشتند. و کشتن آن را نماد از پستی و ظالمی انسان می دانستند. آن ها خون خوار نبودند. وقتی حیوانی را نمی کشتند. پس زندگی انسان چقدر برایشان ارزش داشته خودت باید دانسته باشی . هیچ گاه به کسی توهین نمی کردند، کتاب های مقدس دیگران را نابود نمی کردند و نه هم شمشیر بر گردن دیگران می گذاشتند تا اندیشه های خود را بپذیرانند.و بگویند که آنچه ما می گوییم بپذیرید و یا کشته شوید. این ها فقط کوتاه ی بود از کار های آن ها. حتا اگر تو بگویی آن ها آتش را می پرستیدند با آن هم چنین انسان های بودند. و انسان که به زندگی و ارزش های دیگران اهمیت ندهند. چگونه می توانی آن ها را نیک بدانی. و برعکس، آن کسانی که این همه خوبی ها داشتند می توانند انسان های بدی باشند؟ سرفه اجازه نداد پیر مرد گپ هایش را ادامه بدهد.کمی خاموش ماند و دوباره آغاز کرد : کم بودیک عمر به اشتباه زندگی کنیم و برویم.دست اش را به سویم دراز کرد. کمک کردم از جایش برخیزد. آرام آرام روان شد بی آن که بدانم از پی او روان شدم. در اتاق پیر مرد آنچه دیدم باورم نمی شد. کتاب های زیادی در چهار گوشه ای اتاق انداخته بود. و کاغذ های زیادی به در و دیوار اتاق زده بود و بالای آن چیز هایی نوشته بود. کاغذ ها رنگ شان زرد گشته و نوشته های روی آن ها کمی رنگ رفته شده بود. و کمی از آن ها نیمه پاره روی دیوار بود. حدس زدم که شاید پیر مرد از روی نا امیدی آن ها را پاره کرده باشد. در گوشه ی اتاق همان عکس را دیدم. خودش بود و پدر بزرگم . پیر مرد بسته ی را به دستم داد. همان نوشته ها که پس از خواندن شان سال ها گشتم. تا مانند او چیزی بیابم. و یا چیزی بنویسم. اما... -این کتاب ها را من و پدر بزرگ ات با هم می خواندیم. و می خواستم با هم بنویسم و مانند نیاکان ما رسالت خود را تکمیل کنیم. با آن هم همین ها را که در دست تو است نوشتیم. اما هیچ گاه نتوانستیم به دست کسی بدهیم. اما من دیگر چند روزی بیش نیستم. با آن که بسیار می ترسم.این ها را به دست تو می دهم. خودش خیلی می خواست این ها را برای پدر ات بدهد. اما پدر ات چیزی از این ها نخواست و حتا از این کار بسیار خوشش هم نیامد.و مرگ او را همینقدر هم فرصت نداد که بتواند حتا برای تو چیزی بگوید.تا شاید پس از مرگ کمی آسوده بخوابد. نمی دانم تو با این ها چی می کنی. و نمی خواهم هم بدانم. اما این چیزی بود که هم مرا و هم پدر بزرگ ات را شکست داد تا پیام خود را به دیگران بگوییم. همان پدر بزرگ ات که هیچ گاه نتوانست بگوید مانند من یک آتش پرست شده بود. هر انسان پیدایش و مرگ دارد. اما من ندانستم که روز پیدایش ام روز مرگ ام بود یا روز مرگ ام پیدایش ام.اینجا کنار پنجره اتاق من مردی را بسته اند. چهره این مرد شباهت عجیبی با من دارد. و من این مرد را بارها دیده ام . و زمان زیادی را با او گذشتانده ام.گاهی چیز های به ذهن ام میایند.و می گویند او پدرم است زمانی که من جوان بودم همه ازمن فرار می کردند می گفتند شبیه ی همین مرد شده ام. و بعد ها همه می گفتند راستی هم مانند او است. نمی دانم من زنم را کشته ام ، یا او مادرم را کشته است.یک روز او را دیدم که با کارد به سوی او می رفت دستانش می لرزید. او خودش گفته بود که عاشق مادرم بوده است. گفته بود مادر ات را اولین بار در عروسی پسر کاکایم دیدم زیاد خوشم آمد و یکباره عاشقش شدم. و قتی ظرف غذا را به دستش دادم ، دست اش را اندکی لمس کردم. می دیدی که چه حال داشت ، کم بود همه چیز از دست اش بی افتد . ازاین کاراو خوشم آمد می دانی فهمیدم که او چقدر پاک دامن است. یادم است او خودش می گفت : پهلوان بوده. و دوستانش هم می گفتند که پشت پدر ات را تا حال کسی به زمین نزده ، مگر خدا خیر بته مادر ات را . آواز خنده های آن ها هنوز هم در گوشانم است. همین مرد ، خودم یا همان مرد که پدرام است:یادم میاید که می گفت بشین که قصه کنم بعد از ای که مادر ات را گرفتم چی شد. مادرم می خواست از اتاق بیرون برود . پدرم هر دو دستش را می گرفت و می گفت: اکر رفتی به خدا که تا آخر فلم قصه نکنم. مادرم چیغ می زد و فرار می کرد پدرم از خنده به پشت می خوابید و بلند بلند می خندید. همی شرم مادر ات بود که عاشق اش شدم می دانی زن گرفتن چقدر سخت است. یک عمر زحمت می کشی تا آبرو جمع کنی و همی که زن گرفتی ، تمام آبرو به سر حیا ی زن ات گذاشته می شود. و از آن باید مثل جان نگهداری کند. و همانطور که با کارد لرزیده به طرفش می رفت بالایش چیغ می زد. تو آبروی مرا به خاک انداختی، تو همه چیز مرا گرفتی، کاش میکشتی. چهره اش مثل یک تکه قوغ شده بود و کارد در دست اش می لرزید. این تصویر را دو بار به خاطر میاورم. نمی دانم همان یک مرتبه بود که خودم بودم ، یا باز هم تکرار ی از پس این مرد بودم. همان طور که من کارد را پایین آوردم ، یادم میاید که این مرد نیز همانطور کارد را پایین آورده بود. و سر آن زن فریاد می کشید یک عمر برایت پسر حرامی کلان کردم. و دیوانه وار دوستش داشتم. زن از ترس فقط دنبال می رفت و آرام آرام می گفت : دروغ می گوید. بخدا دروغ می گوید و مرد دوباره فریاد می زد و آن روز که آن جا دیدم هم دروغ بود؟ چهره ترسیده ی زن هنوز هم یادم است. که عذر می کرد: مه نمی دانستم که او آن جا است بخدا نمی دانستم. و خود را به پای من انداخته بود. چرا به پای من؟ و این زن چیز های دیگری می گفت. شاید یکی از آن ها مادرم بود و آن پسر من بودم. و دیگری را هنوز نمی دانم. هنوز گپ زن تمام نشده بود که یکباره کارد پایین آمد.و زن آرام به روی زمین خوابید. دسته ی کارد در دست من بود. اما نعش که افتاده بود اصلن مادرم نبود . نه ، هیچ شباهتی هم نداشت چهره ی این زن طوری دیگری بود. و خودش هم کسی دیگری بود. و آن زن مادرم بود یادم میاید. و این زن که من کشتم هنوز نمی دانم کی است. اکنون که به خود می نگرم کاملن شبیه به آن مرد استم. مرد که آن طرف پنجره است. و هر روزفریاد می زند، کارد می طلبد تا زنی را بکشد. زنی که به او خیانت کرده.و برایش پسری به دنیا آورده که می گوید از او نبوده. دیگر مرد که آن طرف پنجره بود نیست. او را بردند . گفتند دیشب آنقدر سرش را به دیوار کوبیده که مرده.پس آن مرد من نبودم. یعنی هنوز هم نمی دانم ، بودم یا نه. اگر او پدرم بود چرا می خواست مرا بکشد ؟. و آن پسر را که من کشتم پسر کی بود؟ پسرک روزنامه مچاله شده را از بین خاکروبه برداشت، لحظه ی به نوشته ی درشت آن خیره شد. اما نتوانست چیزی از آن بخواند. توته ی ذغال را برداشت و حرف های آن را به روی سنگ نوشت : آ ی س ا ف ، ا ن س ا ن ، م ی ک ش د.
م داستان کوتاه رد وفتی داستان اش را مرور کرد دانست چیزی در داستان اش کم است. یک حس و یک هوایی که در فضای داستانش باید باشد که به داستان اش کاملن جان بدهد. چیزی در چشمانش برق زد و لبخندی بر لبانش پیدا شد . مرد سرش را از کاغذ سفید برداشت و به پسر جوان گفت : ببین ، تو برای اینگه مادرت را از دست داده ای بسیار ناراحت استی و باید چهره ات راغمگین نشان بدهی - آفرین بسیار خوب . قلم اش را برداشت و آغاز به نوشتن کرد: پسر جوان پس از اینکه مادرش را از دست داد. انگار دنیای گذشته اش را از دست داد.حال و هوای کار کردن نداشت. و حتا نمی دانست که در نبودن او کار هایش چطور پیش می رود. با آنکه چند روز از مردن مادرش می گذ شت ، پنداشت که همین دو شب پیش بود که تا صبح جان کندن مادرش را دیده بود و همین دیروز بود که خسته و خواب آلود خاک ها را بروی مادرش ریخته بود. چند روز خواب پی پی نیز نتوانسته آن همه بی خوابی و خسته گی او را برکنار کند. مرد دوباره سرش را از کاغذ برداشت و گفت : می توانی سیگرت بکشی و کمی هم گریه کنی؟ :- سگرت ها اما گریه ... مرد با تیزی گفت : پروا ندارد می توانی کمی آب به چشم ات بزنی و آن کاغذی را که کنار در است بردار ، پاره پاره اش کن و از پنجره بیرون بینداز. و دو باره به تیزی به نوشتن ادامه داد. : صدای کاغذی از پشت سرش آمد . درست زیر دروازه ی بود. حدسش را زده بود. بی آن که بخواند پاره پاره اش کرد و به سوی پنجره رفت تا آن را به بیرون پرت کند . همین که پنجره را گشود . هوای بهار، که گویا روز ها منتظره باز شدن پنجره بود . به روی پسر ... : هوا بسیار سرد است . پنجره را ببندم؟ پسر گفت. مرد بی آنکه خواسته باشد حواسش پرت شود . با دست اشاره کرد که نه. و تیز تر به نوشتن پرداخت : اما بسیار سرد است. مرد هر چه کرد دیگر نتوانست چیزی بنویسد. فریاد زد : سرد؟ ! نه سرد نیست. برعکس هوا خیلی خوب است . بهار است . و تو وقتی که پنجره را گشودی . خورشید و هوای بهار ، برایت زندگی دیگری می بخشند، به تو نیروی زندگی می بخشند و .. پسر حوان که از سرما می لرزید گفت : در این زمستان سرد، هوای بهار و خورشید کجاست؟ تو ... مرد در حالیکه می لرزید، گفت : خیلی خوب ، پس یک لحظه . نوشته اش را خط زد و دوباره نوشت: پسر جوان دیگر نتوانست آن همه را تحمل کند. و بی آنکه از پیش بداند ، ناگه خودش را کشت. پسر جوان پنجره را بست و به سوی مرد نگاه کرد و گفت : خوب؟ مرد با زهر خندی که بر لب داشت گفت : من چی کنم ، خودت چنین خواستی. !!! کوتاه ی گذشت. و در بین خوشه های سبز گندم به راه رفتن خود ادامه داد. یک خوشه ی گندم را شکست و سر آن را کند. ساقه ی کوچک میان خالی را بر دهن گرفت و شروع به ساز زدن کرد . ساقه ی گندم مزه ی دهنش را تغیر داد . از مزه آد بدش آمد و آن را به دور انداخت. و چند بار هم ازپی آن تف کرد. دستان خود را به پشت گره زد و همانطور به رفتن خود ادامه داد. ناگه ایستاد و کمی مکث کرد. دست به جیب خود واسکت پلنگی خود برد و کارد بزرگی را ، که در بین تکه پیچیده بود بیرون کرد. تیزی آن را امتحان کرد و بعد با آن با شدت به شکم هوا کوبید. و یک بار هم آن را به شدت به زمین زد. کارد تا دسته به زمین فرو رفت. وقتی که از تیزی کارد مطمین شد ، ترس عجیبی سرا پایش را گرفت. برای یک لحظه دو دله شد. برود و یا برگردد؟ دو گام به دنبال برگشت و ناگهان ایستاد، سرا پایش را ترس گرفته بود . کجا می رفت؟ اگر بر می گشت کجا باید می رفت؟ و صدایی در گوشش پیچید :اگر دیر کردی وای بحال ات . مثل برق میری و میایی! همان صدا بود که فریاد زده بود: فهمیدی ؟ اشــکی دور چـشـمـش حلقه زد ، کارد را از زمـیـن برداشت و آن را پاک کرد و دوباره تکه را دور آن پیچید، آن را در جیب خود گذاشت.و نا خود آگاه شروع به دویدن کرد. هر قدر به دروازه ی بزرگ چوبی نزدیکتر می شد.ترسش بیشتر و صدای قلب اش نیز بلندتر می شـد.نــزدیک دروازه که رسـیـد اندکــی درنگ کــرد.باز همان صدا بود که می گفت: اصلن نرو، فرار کن ، برو و ... و صدای محکم بود که می گفت : اگر دیر کردی وای... آهسته با نوک پا از بین در گذشت . کارد را از جیب خود بـیـرون کــرد و یـک بار دیــگر دم کارد را دست کشید تا مطمین شود که با این کارد می شود کشت. توته ی گل ی را کـه به روی کارد مانـده بـود با دســت پاک کـرد. و به یاد گـپ مرد که کارد را برایش داده بود، افتید : این کارد گردن فیل ات را هم می بره او خو... آهسته با نوک پا وارد صـحـن حویلی شد . و آهسته آهسته پیش رفت ، که ناگهان کسی صدا زد : چه گپ است؟ با صــدای او تـمـام بــدنــش به لرزه افـتاد . دسـت و پایـش شــــروع به لرزیدن کــــرد. مـرد از پله های تــخــت پایـیـن شـد و آرام آرام به ســوی او به راه افــتـاد. خـــواست پـس پـس بـرود . اما نـتـوانـسـت، گــویا پاهــایــش را هــمــان جا مــیــخ کـــرده اند. مــرد ســرش را نزدیـک آورد و گــفــت : کشـتیـم ، خـــود ما کشـتـیـم ، با کارد خــود ما.بـعـد ســرش را بلـنـد کــرد و قــهـقـه ســر داد. دنیا در پـیـش چشم اش تاریک شد. و برای یک لـحـظـه خــواست چیغ بزند و گریه کند. قطره ای اشکی از چشمش ریخت. مرد دو دست خود را به دو پهلوی او گذاشت و گفت : چی زن ها واری گریه می کنی؟ همی پس فردا برایت یکی دیگه می خرم. می دانی ای دفعه برایت قوچ اش را می خرم. مرد دوبار به در زد و وارد اتاق شد. و بعد از کمی مکث به مرد که عینک به چشم داشت و به او چشم دوخته بود ، نگاهی کرد و گفت : من آمدم که از شما چیزی را بپرسم.! مرد عینکش را از چشم برداشت و به سوی مرد نگاه کرد : من شما را می شناسم؟ البته با پوزش. مرد لبخندی زد و گفت : پروا ندارد. و بلی ، شما مرا می شناسید، درست هم می شناسید. مرد عینکی دستش را به پیشانی اش مالید و هر قدرفکر کرد. چهره ی مرد را به خاطر نیاورد. با خنده گفت : یعنی باید بپذیرم که پیر شده ام. چون چیزی به ذهنم نرسید. اگر خودتان بگویید ! - با کمال میل ، این من بودم که باعث شدم شما این همه نام و ثروت به دست آورید .! مرد عینکی کمی اخم کرد و گفت : شما ؟ -: بلی ، من. مرد عینکی از جایش برخاست و با قهر گفت :شما آمدید که مرا مسخره کنید ؟ مرد فریاد زد: نه ، این حقیقت دارد. و تو بودی که بروی زندگی من پا گذاشته بالا رفتی. تو بهترین دوستم را از من گرفتی، تو فامیلم را از من گرفتی ، و تو بدون هیچ ترحمی دخترکم را کشتی ، دختری که برایم بیشتر از دنیایت ارزش داشت. وای چقدر بیرحمانه او را کشتی. و ... مرد عینکی که کاملن گیچ شده بود ، نگذاشت که مرد گپ خود را ادامه : گفت شما اشتباه... :- نه من اشتباه نمی کنم . ببین به چه سادگی فراموش کرده ی . شما ها همه چنین استید. نخست زندگی کسی را به تباهی می کشید و بعد به چه ساده گی فراموش می کنید. و به زندگی خوش خود ادامه می دهید. حتا بدون اینکه، یک بار هم احساس پشیمانی کنید. همانطوریکه به زندگی دیگران غم میاورید ، یک بار و فقط یک روز آن را در زندگی خود بیازمایید.! مرد عینکی که از گپ های او به تعجب افتاده بود، به آرامی گفت : آنچه برای شما پیش آمده متاسفم. اما شما اشتباه می کنید . من نه نطامی استم و نه هم پولیس و هیچ گاهی هم... مرد در حالیکه اشک خود را پاک می کرد گفت : می دانم.! مرد عینکی که از شدت خشم و گیچی سرخ شده بود ،از جایش بلند شد و فریاد زد : پس ؟؟ مرد با خونسردی گفت : هنوز هم مرا نشناختید؟! مرد عینکی که می خواست فریا د بزند ، نه ، صدایش در گلویش پیچید . داستان مرد یکبار دیگر از پیش چشمانش گذشت. تمام آن صحنه ها از پیش چشمش گذشت. دستش را به روی میزش گذاشت ، آرام به روی چوکی اش نشست ،سرش را پایین کرد و گفت : مگر چنین چیزی امکان دارد. ؟!!! اولین تجربه از ریزه گرایی و تا برگشتنم... 3 پسرک از سرما یک دستش را زیر بغل گرفته و دست دیگرش را به سوی مرد دراز می کند. : حاجی صایب ، حج تان قبول خیرات بتین .! مرد بی پروا سوار موتر گل پوش می شود و می گوید: برو بچیم، یک روپیه هم ندارم. 2 مرد دست روی شکم خود گذاشته از زنش می پرسد : برای خوردن چی داریم؟ زن به با آرامی پاسخ می دهد : آه و نمک.* 1 به سرعت پله ها را پیموده و به شدت وارد اتاق می شود . و از زنی که به روی بستر خوابیده ، می پرسد : چی است ؟ زن با کمی لکنت پاسخ می دهد : د.. د.. دختر.
* در نخست آب و نمک بود. اما بزرگ مرد عزیز و دوست داشتنی آرش آذیش برایم گفت اگر جای تو بودم آه و نمک می نوشتم.من هم نوشتم انسانی که دوران بی فکری را پشت سرگذاشته باشد ، هرگز حیوانی را بی دلیل نخواهد کشت حیوانی که به اندازه ی او حق زیستن دارد. هنری دیوید تورو اگر خواسته باشیم برای گیاه خواری تاریخی را تعیین کنیم. باید به تاریخ پیدایش انسان بنگریم. و شروع تاریخ آن را نیز باید از روز های نخست زنده گی انسان های اولیه بگیریم چون در جاهای که انسان های اولیه زند ه گی میکردند آثاری از میوه جات خشک شده بدست باستان شناسان افتاده که این خود یکی از دلیل عمده ی گیاه خوار بودن انسان ها اولیه می باشد. چون انسان ها ی سایه شب مرداز خانه بیرون شده تلو تلو خوران به سوی سرک به راه رفتن شروع کرد. و درحالیکه بلند بلند گـپ مـی زد . – هـیـچ کـسی به حـرف کـسی گـوش نـمـی دهـد . عـجـب دنـیـایی گپ راستت را هم کسی باور نمی کند. نه این بلکه به گپ هایت هم کسی گوش نمی دهد. نه- خوب شد که نگفتم همه خبر می شدند . فکر می کنند من یک احمق استم. احمق های کودن مگر من تا هنوز نوشیده بودم؟ من – من از این چیز ها هیچ وقت ... هی یک لحظه صبر کن . به تو میگویم هی تو که آنجا ایستاده ی . خواهش می کنم همانجا ایستاده باش برایت یک کار خصوصی دارم.یک لحظه، فکر نکنی که دیوانه یا نشه استم. نه می دانی چیست ؟ یک راز بزرگ دارم می خواهم برایت بگویم. هممم شاید فکر کنی که من واقعن دبوانه ام چون ترا نمی شناسم پس چرا برایت می گویم . نه من خوب هوشیارم ببین من حتا نگذاشتم که رویت را به سویم برگردانی و نه هم من رویم را به سویت نکردم. فقط پشت به پشت هم استیم. می توانی فقط یک نگاه کوتاه بی اندازی. اما حق نداری رویت را مکمل بگردانی. چون من برایت اجازه نمی دهم. اما تو باید تنها گوش کنی حق سوال کردن را هم نداری . فهمیدی؟. در ضمن در بین گپ هایم گپ نزنی که من فراموش می کنم. و باید حوصله داشته باشی داستان کمی دراز است. اما دلچسپ است. بسیار دلچسپ فقط تا آخر همینطور که بودی باش. نه گپ نه حرکت. و تو نمی توانی به نیمه ی داستان مرا ترک بکنی، همین حالا اگر میروی برو ، ولی در بین گپ هایم نمی گذارم بروی. چون این کار خیلی بد است. و من از این کار نفرت دارم. چی فکر می کنی؟ میروی یا به من گوش می دهی؟ خیلی خوب پس گوش کن داستان از آن روز شروع شد. یک روز ی از اول بهار بود . باران نم نم می بارید. ما از خانه بیرون شدیم. وقت بیرون شدن گونه ی خانمم رامی بوسیدم. او را بسیار دوست داشتم. چـنـد سال مـی شـد کـه ما ازدواج کرده بودیم. اما خانه ی ما خاموش بود. پیش از ازدواج خیلی دوست داشتم که پدر شوم. و همیشه خواب می دیدم که چند کودک به سرو روی من بالا می رود. با من شوخی می کند و مرا بابا صدا می زند. این همه را که می دیدم ، خواب نبودم بیدار بودم اما خودم این ها را پیش خود می ساختم. آن روز که بیرون شدیم ، چهار سال از ازدواج ما می گذشت. ما رفتیم پیش داکتر اما داکتر ها گـفـتـنـد که هـیـچ وقـت خـواب من پـوره نـمـی شـود. این واقعن سخت است که یکباره تمام آرزو هایت بشکند. زنم از شنیدن این خبر خیلی گریست، اما من دلداریش می دادم. که «خدا بزرگ است.» چه میدانیم شاید روزی به ما هم کودکی بدهد. اما او این گپ ها را نا شنیده می گرفت. از گپ های من خسته که نشدی؟ گوش کن، هنوز رازی را که باید برایت بگویم نرسیده. او به من پیشنهاد کرد که دوباره ازدواج کنم. اما نپذیرفتم، چون دلم برایش می سوخت اینکه نمی توانست مادر شود و اگر من بالایش امباق می آوردم. زنده گی برایش بسیار سخت تمام می شد . چنین نیست؟ اگر راستش را بگویم دل من بود و آن لحظه یک غروری برایم پیدا شده بود.برای یک دقیقه می خواستم بالایش فریاد بزنم و بگویم . برو گمشو که دیگر رنگت را نبینم. تو پیر، احمق نازا اما نمی شد. تازه آنقدر پول هم نداشتم و جنگجال هم زیاد داشت. بگذار، راز را برایت بگویم یک روز صبح که از خواب بلند شدم، دیدم او در کنارم نیست از اینکه صبح وقت بیدار شده بود تعجب کردم. اما می دانی زمانی از تعجب شاخ کشیدم که او در تمام خانه نبود. می دانی... او این کار را کرد تا من بتوانم دوباره ازدواج کنم. مردچهار طرف خود را نگاه کرد صدایش را کمی پایین آورد . البته که این را من به همه می گویم. راستش او با کسی فرار کرد. او رفت و با کسی دیگری ازدواج کرد. از این کار او چند سال می گذرد و او حالا بسیار خوش است و دو فرزند هم دارد. خانه ی خاموش بعـد از چـنـد روز آمدن به اینجا ، برایم عادت ی شده بود.جایی یافته بودم آرام و هـم بین خـودم و ایـنـجا پـیـوندی را حس کرده بودم. واز آمدن به اینجا. احساس راحتی می کردم. می نشستم با خودم سخن می زدم. و گاهی از آنها به طور احمقانه ی می پرسیدم. چه حال دارند؟ و آن وقتی روز که من می آمدم. بجز پیر مردی خمیده ی که دعا می خواند کسی را ندیده بودم.او از بودن من آنجا در اول شگفت زده بود. اما سرانجام مرا پذبرفت. و این را از لبخندش که تازه تحویلم داد. فهمیدم. هـوا رو به تاریـکی . و من به سوی خانه برمی گشتم . و باید از بـیـن قبر ها و از راه هـر روزی می گـذشـتـم. ناگـهـان سر راه خـود. نـفـر سـوم را دیـدم. او از دیدن ناگهانی مـن یـکـه خـورد. و برخـاسـت که فـرار کـنـد. از من سـخـت ترسـیـده بـود. چون کسی از جـنـس من پایـش را شـکـسـته بود. به مـشـکل توانـسـت چـنـد گامی بردارد و پایش را بدنبال خـود بـکـشـد. اما زود. خـسـتـه شـد و نـتـوانـسـت حرکت کند. بر زمین نشست و به سـوی من خـیـره شـد. حـس کـردم به من می گـوید. من دیگـر نـمـی توانم فرار کنم بـیـا کار را یـکـسـره کن. و سـنـگی هـم تـو بر فـرقـم بکوب،آسـوده ام کن. من دیگر از این همه فرار کردن از دست شما ها خسته شده ام. مگر من چی کرده ام؟ سرش را آرام روی دست هایش گذاشت و چشمانش را بست. و مـنـتـظر شـد تا من هم سنگی بر او بزنم. و یا هم شاید چوبی بر فرقش بکوبم. من آرام گام برداشتم و آهسته نزدیـکـش شـدم که از کنارش بگـذرم پـنـداشت که دیگر آمده ام. صدایی چو ناله کشید. وشاید از من خواست. اگـر می توانی نزن با درد ی که دارم خودم زود میمیرم. اما چند روز دیگر زنده گی ام را برایم ببخش. و بگذار با این همه درد باز هم زنده باشم. راه ام را عـوض کـردم و از پـهـلوی خـانه ی که پیر مرد در آن زنده گی می کرد گذشتم.در بالای خانه ای پیر مرد چند شاخ گوسفند را بسته بودند. ودر اول ندانستم وقتی که اولین بار . دیدم در آنجا نیز قبری است که با تکه پوشش کرده اند. . و قفل بسیار بزرگی نیز بر درش زده بودند فهمیدم. و به رویش نبشته ی با خط شکسته و کج نبشته بود- آرامگاه ... فردا ۲۴ ثور برابر است به روز تولد من. و من فردا ۲۲ ساله می شود و این نبشته ام را به خودم پیشکش می کنم. صادق هدایت بوف کور یا... مـی دانــم لازم نــیــست برای تان معــرفی کـنـم که صادق هــدایــت . کــیست ؟ و از کـجـاست؟ چــون هــمــه ی شمــا او را مــی شــنــاسـید و به آثار او آشنایی کاملی دارید. و من خواستم تــنـهـا یادی از او و آثار بـزرگــش کــنـم. و از هــمــیـن جـا از او سپــاس گـــذاری کـــنـــم. چــــون او چــشــم به جــهـــان گـــشـــود تا چــشــمـان دیـگــران را نیز بگشاید. و این را ضـروری ندانـسـتـم که در روز تـولد یا مرگش چـیـزی بـنـویسم. وهدایت برایم تولد دارد. اما مرگ هرگز. و بی شک داستان های هدایت قویترین و بهترین داستان ها. و سبک هدایت نیز سبکی است که در روان انسان تاثیر ژرف دارد. و من تاثیر اینرا در کسانی بعد از خواندن زنده به گور بوف کور و ... دیده ام. اما از بـیشـتـر کسانی که در باره ای این نـویـسـنده ی بزرگ پرسیده ام . بی درنگ گفته اند. بلی او را از روی بوف کـورش می شناسد. همـین پاسخ هـر گـز به دلم نـنـشتسه و برعکس مرا بیـشـتـر مایـوس کـرده است. چـون من هـدایت را از روی بــوف کــور نه بل از روی خـود هـــدایت می شـناسـم. درست است که بــوف کــور در نظرم کتابیست بسا مقدس. اما این چیزی نیست که تـنها شناخت و اندیـشـه ای او را نـشـان بـدهـد. چون اندیشه ای هدایت تنها در چارچوب داستان نبود. و این را می توان در داستان های چون آفرینش ،آفرینگان پدران آدم،بیخ بته و... دید. و نشان داد که هدایت برعلاوه ی داستان روی دیگر چه مسایل مطالعه می کند. و دارای چه اندیشه ای است. او وابسته به هیچ دین و مذهبی نیست و او دین را چنین تعریف می کند ׃دین عــبارت از مجـمـوع احکام جبری و تکلیفاتی که اطاعت آن بی چون و چرا بر همه واجـب است و در مبادی آن ذره ای شــک وشـبـهـه نـمـی شـود به خـود راه داد و یـکدسته نگـهـبانان از آن احـکام اسـتـفـاده کـرده مردم عـوام را اسـباب دست خــودشـان مـی نمایند. * او همیشه داستان هایش را با چنین پیش جملات آغاز می کند. ‹من در معـدن ذغال سـنـگ شـمـشـک یک تکه زغال دیدم کـه شـبـیـه دست مـیـمون بود ›** و یا-«خـوشـبـخـت کـسانی که عقلشان پاره سنگ می برد. جون ملکوت آسمان مال آن ها است» *** و بـعـد گاهـی خـودش به شـوخـی پاسـخ مـی دهـد׃آسمان که معلوم نیست ولی روی زمینش حتمن مال آن ها است. گاهی به یاد گذشته های دور می افتد و داستان آتش پرست را می نویسد و گاهی هم آن را با داستان آفرینگان به مسخـره می گـیـرد. و یا هـم پـیـشـگـویـی زرتـشـت را می نـویـسد.**** و در داسـتان هـای دیگــری کـه بر ضـد خـرافـات جـنـگـیـده و هـمـیـشه رسـم و رواج های بی ارزش را زیر پرسش برده. که بیشترین آنها از طنز بسیار قویی نیز برخوردار است. اگر باور تان نمی شود بروید از آنهاییکه دو سه خشتک از من و شما بیشترجر داده اند بپرسید.***** و ازدیگـر طـنـز ها و داسـتان هـای که برضـد هـمـیـن رسـم های بـیـجا و... نبشته شده مانند – کاروان اسلام،آبجی خانم،آیینه شکسته،و... که تقریبن می توان از تمام داستان های او یاد کرد. هـمانـطـور که مـی توان چـیـز های بـسـیار با ارزش را در بـیـن آثار هـدایت جـسـتـجو کـــرد در بـیـرون از داستان های او می تـوان به چـنـد اثر بـسیـار مجکم و مفید او اشاره کرد. که یکی رباعیات اصیل عمر خیام است. که هدایت بزرگ به خاطر رباعیات زننده ی خیام علاقه مند او بود. که همین باعث پژوهش و جمع آوری رباعیات خیام شد.و در باره ای خیام می گوید׃ شاید کمتر کتابی در دنیا مانند مجموعه ای ترانه های خیام تحسین شده، مردود و منفور بوده تحریف شده،بهتان خورده،محکوم گردیده،حلاجی شده،شهرت عمومی و دنیا گیر مانده و بلاخره ناشناس مانده. و بیشتر رباعی های خیام را که امروز در دسترس است. از او نمی داند. و باور دارد که آن خیام که گوینده چهارده رباعی محکم است. نمی تواند این همه رباعیات ضعیف داشته باشد. و او تعدادی از رباعیات خیام را درین کتاب گنجانیده که جالب و نادر است. صانع به جهان کهنه همچون ظرفی است آبیست به معنی و به ظاهر برفی است بازیچه ی کفر و دین به طفلان بسپار بگذر زمقامی که خدا هم حرفی است و کتاب فواید گیاه خوری او نیز یکی از بهترین کتاب های پژوهشی او در همین زمینه است. و کتابیست که مانند داستان های هدایت به روان ما تاثیر خود را می گذارد. گفتنی ها در باره ای این کتاب ، کتاب های دیگر و خود هدایت بسیار است . اما این برگ ها بسیار کوچک و من خام در این موردم. و در این جا هم کوشش کردم تا اندازه ای در مورد خود و آثارش بسیار کم روشنایی بیندازم. و اگر توانستم در آینده از کتاب فواید گیاه خواری اش چیزهای بنویسم. *ترانه های اصیل عمر خیام ** داستان پدران آدم ***س.گ.ل.ل **** پیشگویی زرتشت کتابی است. ترجمه از متن پهلوی به اهتمام صادق هدایت ***** داستان توپ مرواری اهدا به خداوندگارم که زنده گی را یرایم هدیه کرد
نمیدانم کدامین خدا ! در این روز ها بعد از مطالعه در باره ادیان ٬ تازه به لشکر کشی ها اعراب به سرزمین فارس رسیده بودم. و سخت جگرخون بودم.برای کشتار ها، غنیمت ها و کنیز گرفتن ها و آن همه تمدن و پیشرفت های فارس مرا به حیرت انداخته بود. و لی با پایمال شدن فرهنگ خرد .افسرده بودم. ولی یک باره به یاد گپ یکی از دوستانم افتادم. که همیشه می گفت. زنده باد فردوسی که به خاطرش امروز هم ما فارسی گپ می زنیم. و ما همیشه باید سپاس گذار او باشیم. هنوز این گپ ها به گوشم بود. که شنیدم نگارستان به گالری تیدیل شده . و این دومین کار وزیر اطلاعات بی فرهنگ بعد از تبدیل کردن . تابلوی آن وزارت به پشتو و انگریزی و پایین کردن تابلوی فارسی آن.که خود نشان دهنده ای بی خردی و دشمنی او با زبان کهن فارسی است. با خود گفتم آهای فردوسی بزرگ کجایی ؟ باز آی که زبان فارسی در خطر است. و بعد از آن بود که خبر بر کناری یک روز نامه نگار به خاطر استفاده از زبان مادری خود. و از همین بود که دیدم از گپ ،گپ بر خاست. و هر کس به گونه ای به آن نگاه می کند. یکی به خاطر پشتیبانی از زبان مادری خود دفاع می کند. در حالیکه گروه ای برای حمایت از وزیر خرم و کار کرد های بی ارزش او به جاده می ریزد و به زبان مولانا ،حافظ ، خیام و ... دشنام می دهد و شعار مرگ بر واژ های. دانـــــشــــکــده ،بانـــو،بازرگـــان و تـــلــویزیــــون طــلـــوع و ... سر می دهد. و واژه های دانشکده ، دانشگاه، بانو و بازرگان را زبان بیگانه می داند برای فهمیدن بیشتر . بیشتر اشعار مولانای یلخ را که از همین سرزمین است .گشتم تا باشد به واژه ای چون پوهن یا مانند آنرا پیدا کنم. اما هر چه گشتم به جز واژه ای دانش چیزی به این معنا نیافتم. البته تنها به سراغ اشعار مولانا رفتم.چون گفتم خیام و حافظ که از این سرزمین نیست. این را برای آن کردم. چون آنهای که به جاده ها ریخته بودند . و در ظاهر می خواستند نشان بدهند که آنها پشتیبان زبان دری استند، نه فارسی. پس باید مولانا را محکوم کنید. چون او نیز از همین واژه ها کار گرفته است. ای بیخبران مگر نمی دانید که دری نام دوم زبان فارسی است. و این زبان تنها زبان ایران نیست. بلکه زبان همه ی ما فارسی زبانان است. اگر امروز ما نام افغان داریم. و آن هـا ایـــرانـــــی. ایــــن هــــم از بــــخـــت بد. مـــوجــــودیـــت هــمــیـن ها است ولی دبروز ما دارای نام مشترک،آیین مشترک،فرهنگ مشترک و زبان مشترک استیم. اگر امروز مرز های سیاست دیوار بین ما ایجاد کرده. ولی هیچ دیواری وجود ندارد که یندی برای زبان فارسی ما بوجود بیاورد. اما بحث ما این نیست که ما بگویم ما هـــم ایرانــی نامیده شویم. و نه هم خوش داریم .اما یک گپ. ما فارسی زبان استیم. یشتر مردم این ادعا را دارند که این وآژه ها از آنطرف مرزآمده. پس اگر چنین است بگو .شما ها از کجا به این سرزمین آمده اید؟ از بحث تاریخ این مردم می گذریم که سودی ندارد. حال آنکه همین ها بودند که مرز ساختند. و یک کشور را به چند دسته تقسیم کردند. و لی هرگز نتوانستند زبان فارسی را ازبین ببرند. حالا آنکه موفق شدند. بین فارسی زبانها بی اتفاقی بیاورند. و لی هر گز نتوانستد زبان فارسی را در افغانستان از بین ببرند. حال اینکه، این وزیر بی فرهنگ برای تکمیل کردن این خواب های خویش آمده اند. اما دریغ که هرگز نخواهند توانست زبان حافظ و مولانا را خاموش کنند. و برای این ناکامی ایشان تسلیت می گوییم.
ادامه مطلب
از کدامین تبار
با دستان خدایی اش چشمان نازنینت را
نقاشی کرده ست ..
که با تمامت دیدار
این سان ،
بامن در عاشقانه ترین جنگ سرگرمند
از حضورت در باغ
پاپیون های نیوشا در قدم قدمت جا می مانند
و آنجا ،
در آذز کده ی من نامت را خاموشانه
با سروده های یسنا
به عبادت نشته ام
آنسو تر آذر پیرا هنوز عاشق بودن را خواب می بیند .
| Design By : Night Melody |



